مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
189
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
روى بكليجان كرده ، به او گفت : به شهر عمان شو و خبر قوم را به من آور . كليجان برفت و بيك چشم همزدن بازگشت و گفت : اى ملك ، نزديك شهر تو لشگر كفار بيش از ستارگان است و قوم تو با ايشان جدال همىكنند . غريب چون اين سخن بشنيد ، گفت : اى كليجان ، زين بر اسب من نه و اسلحهء مرا پيش آور . كليجان چنان كرد . ملك غريب اسلحه بپوشيد و شمشير يافث بن نوح بر ميان بست و بر اسب دريائى بنشست و قصد لشگر كافران كرد . كليجان و قورجان گفتند : اى ملك ، تو برآساى و ما را اجازت ده بسوى كفار شويم و ايشان را پراكنده كنيم و از ايشان جنبندهاى نگذاريم . غريب گفت : بابراهيم خليل كه شما را نگذارم كه با ايشان مقاتله كنيد و من خود با ايشان جنگ خواهم كرد . و آمدن آن لشگر را سببى بوده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، و سبب آمدن آن لشگر اين بوده است كه چون عجيب ، لشگر يعرب بن قحطان را بمحاصرهء مسلمانان بياورد ، جمرقان و سعدان بمقاتله برآمدند و كليجان و قورجان در رسيدند و لشگر كفار را بشكستند . عجيب از آنجا بگريخت و با عشيرت خود گفت : اگر بسوى يعرب بن قحطان بازگرديد ، چون قوم خود را شكسته بيند ، بشما گويد اى قوم ، اگر شما نبوديد ، قبايل من كشته نمىشدند ، آنگاه همهء شما را بكشد . رأى من اينست كه ببلاد هند شويم و بملك طركنان پناه بريم . عشيرت عجيب گفتند : رأى ، رأى تست . پس شبانروز برفتند تا ببلاد هند برسيدند . و عجيب اجازت خواسته ، نزد ملك طركنان شد و آستانهء او را بوسه داده ، او را دعا گفت و ازو پناه خواست . ملك هند چون بسوى عجيب نظر كرد ، به او گفت : تو كيستى و چه ميخواهى ؟ گفت : من عجيب ، پادشاه عراقم . برادرم به من جور كرده و پيرو دين اسلام گشته .